نگاشته شده توسط: توجه | 2 دسامبر, 2011

وبلاگ جدید

سلام دوستان.

لطفاً از این پس مطالب این وبلاگ را در نشانی جدید آن دنبال کنید. این وبلاگ دیگر به‌روز نخواهد شد.

نشانی جدید وبلاگ:

http://tavajjoh.ir

نگاشته شده توسط: توجه | 29 ژوئیه, 2011

شرح فراق – پایان

همۀ درد سرها و در به دری ها بشر ناشی از در رفتن سر نخ ذهن اش از دست خویش است. دردناکتراز دورافتادگی انسان روش یافتن خود است!
ما برای بدست آوردن خود دست به جستجوئی بیرونی می زنیم، به همین دلیل کمترکسی قادر به یافتن و درک خود می شود. اصالت ما در درون خودمان گم شده، باز یافت خویش هم فقط از طریق توجه و ارتباط با درون امکان پذیراست. ارتباطی بدون حضور مفسر و واسطه ای به عنوان اندیشه.

انکار و ملامت دائمی خویش و حرکت در مسیر سراب رشد شخصیت انسان را درگیرتضاد و تناقض با خویش می کند. از یک سو باطن انسان روال و برنامه خود را پی می گیرد ازسوی دیگر جامعه با مکانیزم های مخصوص خود قصد کنترل و هدایت فرد را دارد.
جامعه برای رسیدن به این مقصود ابتدا فردیت فرد را ازکنترل اش خارج می سازد تا قادر شود از فرد عضوی مطیع و قابل برنامه ریزی بسازد. از جملۀ این ابزارها می توان به تربیت اشاره نمود.
همۀ درگیری های ذهنی ما از ضدیت با خویش بر سر آنچه هستیم و نباید باشیم با آنچه نیستیم و باید بشویم آغاز می شود ( اگر دقت کنید متوجه می شوید که در اثرآلوده شدن ذهن به عارضۀ (من) در هیچ شرایطی قادرنخواهید بود تا رضایتی پایدار درخود احساس کنید، به هر چه می رسیم باز هم عطش رسیدن و رنج ناکامی رهایمان نمی کند، ته دلمان همیشه خالی است.آیا تا بحال ازخود پرسیده اید چرا اینگونه اید؟
پاسخ این معما در این نکته نهفته است: ما در حال ریختن آب به آسیاب عاملی بیگانه در خود هستیم. پدیده ای زیرک و هزار چهره که تا بحال تصور می کردیم (خود) واقعی ماست. علت این برداشت اشتباه را می بایست در آن عارضه ای جست که ازکودکی درگیرش شدیم و انسانیت را در ما مبدل به (من) ساخت.

به هر خواسته و آرزوئی که می رسیم ذهن آلوده به ویروس (من) که نماینده و کارگزار جامعه در ذهن ماست این تلاش ها را ناکافی دانسته و با شلاق سرزنش بابت عقب نیفتادن از دیگران ما را وادار به حرکتی نو و تلاشی مجدد می کند.
هرتلاش انسان که به انگیزه شدن، رسیدن، بدست آوردن و یا دیده شدن باشد هرگز دل ما را سیراب و ذهن را به آرامش نخواهد رساند.
جامعه در ازای اعطای( شخصیت) از ما می خواهد برای حفظ این عنوان قراردادی دست از تلاش بر نداشته و تا لحظۀ مرگ در وضعیت تلاش باقی بمانیم. این عمل با درگیرکردن مردم به آفت مقایسه انجام می پذیرد.
جامعه داشتن اعتبار را درگرو تلاش و موفقیت معرفی می کند و شما برای حفظ اعتبار یا شخصیت، عملاً محکوم به تلاش و حرکت هستید. اگر نجنبـید و موفق نشوید گوئی آدم بی خاصیت و بی شخصیتی محسوب می شوید!
اما به نظر شما چرا جامعه اصرار به این کار دارد؟

علت این است که شما باید موفق باشید تا جامعه الگو و هدفی برای نشان دادن و وادار کردن دیگران به تلاش و رسیدن به هدف داشته باشد.
دراین حالت هم الگو و هم دنبال رو الگو در چرخه اسارتی دائمی تحت عنوان موفق بودن گرفتار هستند. یکی اسیر رسیدن، دیگری اسیر حفظ موقعیت.
تکرار القائات موجب می شود فرد آنچه هست را فراموشی کند و به پاسداری ازآن توهمی(شخصیت) بپردازد که جامعه به عنوان اعتبار به او داده . اعتباری عاریتی، غیر پایدار و متغیر. در چنین شرایط ذهن انسان اسیر توهم (من) شده و تدریجاً به خواب پر ملال غفلت فرو می رود.
برای رهائی از این دام انسان می بایست دست از تعلقات شخصیتی که گرد خود فراهم آورده بردارد تا حقایق براو نمایان شوند.

متاسفانه انسان غفلت زده و ذات ازکف داده برای یافتن گم شده اش از شیوه ای ملا نصرالدینی استفاده می کند. انسان از خود بیگانه برای شناخت خویش چیزی جز (من) درخود سراغ ندارد و برای یافتن خویش دست به دامان تفکرش که همان خالق (من) اش است می شود. او با کمک اندیشه دست به جستجوئی بیرونی برای یافتن درون گم شده اش می زند!
ما فکر خالق (من) را اشتباهاً خویشن خویش تصور کرده ایم، در حالی که این (من) متصور شده همان ویروس توسعه یافته ای است که که تجربه ای هزاران ساله در فریب انسان دارد و ما آن را با نام دیگرش یعنی شیطان می شناسیم.
شیطانی که ما را از نزدیکی و مجالست با آن بر حذر داشته اند اما کمتر صحبتی راجع به ماهیت و چگونگی شیوۀ نفوذ این شیطان در ذهن انسان به میان آورده شده.

شیطان همان ویروس فکری است که ذهن بشر با آلوده شدن به آن خود را نه انسان بلکه (من) تصور کرد! هرگونه توسعه بخشیدن و تقویت این (من) به مفهوم گسترش نفوذ شیطان در خود و تدفین عمیق تر خویشتن در گند آب نیازهای شیطان یا (من) است.

لطفاً بیشتر از پیش مراقب اتفاقاتی که درذهن تان می گذرد باشید، چرا که تشخیص شیطان ازخویشتن بسیار پیچیده تر و البته ضروری تر از درک فلسفۀ آفرینش و سر درآوردن از اسرار آن است.

مقاله بعدی (رنج زمان)

نگاشته شده توسط: توجه | 29 ژوئیه, 2011

شرح فراق – بخش سوم

در اتاق ذهن ما از کودکی بذر تناقض و ترس افشانده شده ، ترسی عمدی ای که موجب شده تا ناخواسته ترک خویش کنیم و از همراهی با باطن خویش بی نصیب بمانیم.
علت اینکه درک صحیحی نسبت به خود نداریم وجود عاملی واسطه و مزاحم یعنی(فکر مفسر) است، ویروسی سانسورگر که مانع دسترسی ما به حقیقت ناب خویش شده. این مفسر همان عامل جدا کنندۀ انسان از زندگی است. بشردر طول تاریخ همواره برای یافتن خود دست نیاز به سوی این پدیدۀ مزاحم و هزار چهره یعنی اندیشه اش دراز کرده.

ما در مبتلا شدن به این عارضه بی تقصیریم اما در اشاعۀ آن همگام با جامعه مقصر.
هنگامی که توهم (من) جای فطرت را اشغال نمود ما نیز تبدیل به موجودی ناقل شدیم.
جامعه با القاء و اشاعۀ صفاتی که وجود خارجی ندارند ذهن ما را درحباب پوچی تحت عنوان شخصیت گرفتار کرده. حبابی توهمی که وجودش را لازمه موجودیت داشتن تصور کرده ایم.
استمرار و تکرار القائات اصالت فرد را زیر خروارها تصویر و تعبیر فکری متضاد مدفون می سازد و دست انسان از نقشۀ راهنمای فردی اش در طریق زیستن (فطرت) برای همیشه کوتاه می ماند.
هنگامی که توان ذاتی بشر یعنی(خرد) در تشخیص کذب ها به محاق رود جای آن را توهم و خرافه اشغال می نماید، زمانی که بند انسان از خردش زده شد، درک حقیقت و تشخیص کذب ها دیگر برای او کار آسانی نخواهد بود.

خرد همچون آنتی ویروسی به روز شده دائماً ذهن را در مقابل کذب ها محافظت می نماید. این خاصیت به واسطۀ ارتباط ذهن آرام با ناشناخته است. درنبود خرد جهل و تاریکی بر ذهن سایه می افکند، هرگونه تلاش برای کسب خرد عین بی خردی است . خرد تنها زمانی وجود دارد که انسان درکیفیت بودن و آگاهی نسبت به خود به بسر برد نه در اندیشۀ (من) و منافع (من).
در نبود خرد سرنخ درک از دست انسان بدر می رود، دریچۀ فیلتر کنندۀ کذب ها در ذهن ازکار افتاده و انسان مورد هجوم اوهام قرار می گیرد. در چنین شرایطی ذهن خلع سلاح شده و آماده پذیرش تبلیغات و توهمات می شود.

درنبود خرد اتکاء به درون متزلزل و ترس بر انسان مستولی می گردد ، دلهره و نگرانی به انسان هجوم آورد و تنهائی و بی اعتمادی وجود انسان را فرا می گیرد. دراین حالت فرد ماهیت انسانی اش را ازدست داده و تبدیل به ابزاری برنامه پذیر و مطیع در جهت نیات برنامه ریزان اجتماعی میشود.
دراین شرایط، بشر جا مانده از خویش و آشفته حال برای غلبه بر ترس هایش به هر چیزی که موجب دلگرمی و تقویت حس امنیت اش گردد چنگ می اندازد.
-فلسفۀ پیدایش بسیاری از دلخوشی ها، سرگرمی ها و تفریحاتی که بشر برای خود فراهم نموده ترویج لذت طلبی و پرداختن به هیجان است. دو عامل مخربی که موجب تخدیر و تداوم غفلت در انسان می شود.
به ما آموخته اند که خوشبختی در بیشتر داشتن و لذت طلبی است، ما سعی می کنیم از طریق کسب لذت به خوشبختی و در نهایت آرامش و رضایت خاطر در خود برسیم، اما آیا می رسیم؟ به دلیل مغایرت بین جنس نیاز درون با لذت های بیرون این درون هرگز آرام و سیراب نمی گردد.
انسان با اتکاء به باطن اش که پدیده ای متفاوت با فکر وراج است قادر می گردد آرامشی پایدار و ابدی را تجربه کند. تجربه ای که مفهوم جاودانگی را در خود دارد.

انسان بیرون افتاده ازخویش پس ازگم کردن خود سر رشتۀ هستی اش دیگر در دست خودش نیست، او به ناچار منتظر می نشیند تا ببیند دست روزگار چه برایش رقم می زند.
او به جای انجام حرکتی جدی برای دست یابی به خویشتن اش تلاش اش را معطوف به یافتن جایگزین ها می کند. جایگزین هائی که سعی می کند به وسیلۀ آنها جای خالی اصالت گم کرده اش را پر کنند. در این میان جامعه نیز از او می خواهد تا هویت اعطا شده یعنی شخصیت را جایگزین خویشتن کند.
او خود را با این هویت بیرونی دلخوش و قابل مطرح کردن می بیند ولی از درون با آن در جدال است، چون هویت اعطا شده از طرف جامعه بدلی بوده و با حقیقت انسان یکی نیست. لباس تنگ و بدقواره ای است که از کودکی ما را به زور وادار به پوشیدن اش کرده اند.
انسانی که از درون ذهن اش متلاشی نشده باشد و انسجام روانی اش را حفظ کرده باشد برای وجود داشتن نیازمند هویت نیست، انسان درمانده است که نیازمند هویت و اعتباریات اجتماعی است.

ذهنی که از نعمت ارتباط با درون برخوردار است نه به دنبال نظریه ها به راه می افتد و نه برای تئوری ها اهمیتی قائل است . او مجهز به ابزار خرد و تشخیص فردی است، او برای درک به ابزارهای درونی خود رجوع می کند، درونی که به جای دغدغه های شخصیتی و ترس درکیفیت آرامش و ادارک به سر می برد، او اعتماد به خود و درک باطنی را با هیچ چیز معاوضه نمی کند. در چنین کیفتی است که حقایق بدون اطلاع و خبر قبلی پا در وجود انسان میگذارند.
-جامعه در ازای تفویض شخصیت به افراد انتظار اشاعۀ شخصیت را از آنها دارد. ما این انتظار را به صورت رعایت و اهمیت دادن به ارزش های شخصیتی برآورده می سازیم . ( منظور از ارزش های شخصتی صفاتی هستند که وجود خارجی ندارند اما مردم در صدد ایجاد آنها درخود هستند).

در ارتباط با صفات اجتماعی یک نکته ظریف از دیده ها پنهان مانده و آن تناقضی است که بین صفات اجتماعی وجود دارد و مردم را در برزخ داشتن یا نداشتن شان قرار می دهد .
به طور مثال ازنظر جامعه من باید فردی متواضع باشم اما هم زمان باید مراقب باشم تو سری خور فرض نشوم.
فرهنگ سنتی قناعت پیشگی را می ستاید، اما فرهنگ مدرن مصرف را نشانۀ با کلاس بودن معرفی می کند.
جامعه از یک سو غیرت مرد را می ستاید اما از سوی دیگر امل بودن را نشانه تحجر معرفی می کند!
آیا متوجه تناقض بین صفات اجتماعی هستید؟ تضاد جزو لاینفک ارزش های اجتماعی است. صفاتی که اندیشیدن و داشتن و نداشتن شان در هرحال موجب اضطراب می شود.
با وجود این صفات تکلیف مردم با خودشان و جامعه روشن نیست و بابت هیچ چی، سرشان به خودشان گرم است.

کودک اگر نخواهد چیزی به کسی بدهد خود را سرزنش نمی کند چون تصوری ازصفت بخشش درذهن ندارد. اما با تکرار القائات دیر یا زود او نیز تصویری به عنوان بخشندگی درذهن اش نقش می بندد. حفظ این تصویر به عنوان یک ارزش اجتماعی موجب ترس و اضطراب او می شود.
اگرکودک خوراکی ای به هم بازی اش بدهد تصور هالو بودن آزارش نمی دهد چون تعبیری از هالو بودن درذهن ندارد. عمل خوراکی دادن ، بدون ورود تعبیر به ذهن و از روی میل باطنی از او صادر می شود.
این درحالی است که اعمال ما به واسطۀ وجود تعابیر و به صورت عکس العمل های حاضر آماده و از قبل تعیین شده بروز می کنند. در واقع عکس العمل ها کاری به حقیقت وقایع ندارند، آنها طوری طراحی و در حافظه ضبط شده اند که در موقع مواجهه با کنش ها از فرد صادر می شوند. (شاید تعصب ورزیدن مثال خوبی برای این مورد باشد).

احساسات، افکار و اعمال ما همه وابسته به تصاویر و برداشت های کهنه فکری هستند که منجر به واکنش های نامناسب و گاهاً بی جا در ما می شوند. به همین دلیل می توان گفت که عکس العمل ها جایگزین عمل در انسان شده اند.
ذهن کودک از همان ابتدا تدریجاً مملو از باید ها و نباید ها می شود، کودک بیچاره برای حفظ امنیت عاطفی یا ترس از مجازات پذیرای هر چیز بیرونی می شود.
درآینده نه چندان دور شرایطی پیش روی او قرار می گیرد که درکشاکش و مبارزه بین آنچه هست و آنچه باید بشود قرار می گیرد. او از یک طرف اسیرتناقض بین صفات رایج اجتماعی است، از طرف دیگر در تضاد بین آنچه هست و آنچه باید بشود.

نگاشته شده توسط: توجه | 17 ژوئیه, 2011

شرح فراق – بخش دوم

در آشفته بازار غفلت و بی خبری آنچه موجب تداوم و تقویت تاریک اندیشی شود خواهان بیشتری دارد. همه به ظاهر خود را مشتاق آرامش و آزادی نشان می دهند بدون آنکه حرکتی جدی در خود به انجام برسانند. انسان با خود بیگانه چون به جز (من) بدلی اش چیزی درخود نمی شناسد ناچاراً برای رفع آشفتگی هایش به او رجوع می کند و چون ته دل به (من) اش اعتماد ندارد ترجیح می دهد زحمت رتق و فتق امور ذهن اش را به دیگران واگذارد تا آنها فکری به حال تیره بدبختی اش بکنند!!

آزادی و آرامش حقیقی زمانی محقق می گردد که ما دروناً از شرطی شدگی ذهنی آزاد باشیم. آیا شما به عنوان یک انسان برای انجام چنین حرکت جدی ای آماده اید؟ آیا قادرید تا به جای موعظه کردن برای دیگران، ازخودتان شروع کنید؟
آیا می دانید تا زمانی که انگیزه ای جدی نداشته باشید آن چه به عنوان آزادی یا شناخت در پی اش هستید فریبی بیش نیست؟ انسان ازخود بیگانه تشنۀ تخدیرذهنی است.
برای ما فرق نمی کند که چنین حالی را از افیون ها بگیریم یا با غرق کردن خود در ایده ها و آرمان ها.
-انسان درگیر مانده با توهم(من) مجذوب دور دست ها و حل ابهامات بیرونی است. مشکل ترین موقعیت برای او تنها ماندن با خود است. او از ترس مشاهده (من) اش، و طلب کاری های دائم این (من) پر توقع و بی خاصیت، خود را سرگرم و معتاد به دل مشغولیت های گوناگون می کند تا مجالی به (من) اش بابت طلب کاری یا ملامت ندهد! برای چنین انسانی تحمل گذشت زمان سخت ترین کار است.
-ما تصور می کنیم آنچه موجب رنج روان ماست اضطراب است در حالی که اضطراب حاصل نوعی واکنش فکری است که ناشی از تصور(من) داشتن نسبت به خود است . در حقیقت اضطراب و (من بودن) یکی است، آنچه موجب اضطراب می شود تصاویر ضد و نقیضی است که توسط فکر به واسطۀ تصور(من) داشتن ایجاد می شود.

این اشتباه است که تصور کنیم (من) و اضطراب دو پدیدۀ مجزا هستند، اضطراب و من یک پدیده هستند ولی ما به دلیل دوگانه اندیشی فکری ما آن را مجزا از هم و دو پدیده تصور می کنیم. بنابراین نبود یکی منجر به محو دیگری میشود.
اگر خوب به اضطراب توجه کنیم متوجه می شویم که ریشه اضطراب معمولاً ازدید ما پنهان است. اضطراب بر پایۀ یک توهم بنا شده. درک ریشه اضطراب یعنی شناسائی عامل ایجاد آشوب یا همان فکرخالق (من). (درک و باور این پنهان کاری فکری یعنی خروج انسان از دوگانه اندیشی و پایان اسارت از بند (من).
برای درک ماهیت اضطراب می بایست بدون توجه به شلوغ بازی های فکر حیله گر، ذهن را در سکوت زیر نظر بگیریم. در آن حالت آنچه تا بحال جدی و ترس آور تصور کرده بودیم ناگاه محو و اتاق ذهن را خالی می یابیم. اطلاع از این رودستی که تا به حال از فکر خورده ایم بسیار مفرح تر از هر شادی است چرا که پایان یافتن سلطۀ فکر مساوی است با آزادی حقیقی و پایان سلطۀ غم در ذهن.

کشف این موضوع که وجود تمام ترس ها، اضطراب ها و در به دری های بشر بابت حفظ دروغ بزرگی به عنوان من یا شخصیت بوده مفید ترین حرکت انسان در زندگی است.
برای انجام این کار باید قادر باشیم تا ازلایه های سطحی و سانسورگر (من) بدلی گذر کرده و محل خلق تصاویر و تعابیر فکری را در سکوت زیرنظر بگیریم، محلی که انگیزه های فکری ضد و نقیض به جان هم افتاده و ذهن را به آشوب می کشند.
آگاهی از این موضوع و مشاهدۀ این جدال بی وقفه منجر به آشکار شدن راز فکر و شکل گیری تضاد می گردد. شرط تحقق این عمل سکوت ذهنی، صداقت و ترک خود سانسوری است. معمولاً فکر یا همان شیطان درون از ترس بر ملا شدن رازش دست به هر ترفندی می زند تا ما را از این حرکت منصرف سازد.
-چرا ما از نزدیک شدن به خود دچار ترس و واهمه می شویم؟ آیا به ماهیت این ترس دقت کرده اید؟
آنچه موجب هراس انسان می شود وجود عاملی بدلی است که خودش را به جای خود واقعی ما جا زده. ترس ما از زیرسؤال رفتن خودمان است، به همین دلیل از ترس رو شدن دست این (من) بدلی نزد دیگران دائماً در تردید و نگرانی بسر می بریم و ترجیح می دهیم به جای حرکتی جدی دست به کار بیشتر بزک کردن این من بدلی باشیم تا نمای بهتری از خود نزد دیگران به نمایش بگذاریم.
آن عامل بیگانه(شیطان درون یا فکر) که جای برنامۀ فطری ما را اشغال نموده با چنین ترفند زیرکانه ای با قدمتی هزاران ساله انسان را در حصار همیشگی (من) اسیر و به خدمت خود در آورده. آیا این بدبختی بزرگی برای انسان با هوش نیست؟

ما از ترس به خطر افتادن شخصیت مان جرأت مشاهدۀ خود را نداریم. سایۀ این ترس که ناشی از وجود (من) بدلی مان است مانند خندقی دور تا دور روان ما را احاطه نموده. ما تصور می کنیم که به واسطۀ وجود خندق است که احساس امنیت روانی می کنیم به همین دلیل پیوسته در پی تقویت و توجه به آن هستیم درحالی که عامل آشفتگی های انسان چنین تصورغلطی نسبت به این خندق یا همان (من) اش است.
ما از ترس نابودی من بدلی مان یا همان خندق، ترجیح می دهیم تا آخر عمر در محاصرۀ این خندق توهمی باقی بمانیم . با وجود تصور (من) هرگونه تلاش درجهت رهائی از من منجر به تقویت بیشتر منیت و اسارت بیشتر انسان می شود.
علت ترس های ما پذیرش این خندق به عنوان سدی حفاظتی در برابر خطرات بیرونی است. ما فرصت عمر، بنیۀ حیات و سلامت روان مان را به پای حفظ این خندق دروغین فنا می کنیم.

اگر وجود این عامل مزاحم یعنی (حصار من) نبود ترسی هم در ما شکل نمی گرفت و نیازی به محصور کردن و جدا کردن خود از دیگران نداشتیم. این دردسری است که بشر به واسطۀ ذکاوت ابلهانه اش و با وجود هوش منحصر به فردش خود و هم نوعانش را دچارش ساخت.
راه حل خروج انسان از وضعیت ترس و اضطراب ماندن و مشاهدۀ جدی این (من) تقلبی در خود است. تنها در این رو در روئی صادقانه است که امکان یافتن خود و تشخیص خود دروغین (مفسر وراج) امکان پذیر می شود.
با از سرگذراندن این تجربه، انگیزۀ بسیاری از دلخوشی ها (راه های فرار از خود) از جمله بالا رفتن از سر و کول شمس و مولانا، آرتیست بازی های عارفانه، اعتیاد به هیجان، لذت طلبی و ازجمله خودشناسی از بین می روند.
چرا که متوجه می شویم اصولاً از ابتدا چیزی به عنوان (من) به شکلی که ما تصور می کردیم درکار نبوده که ما در پی شناخت اش باشیم.( در اینجا قصد نفی خودشناسی نیست، اشاره به نوعی دلمشغولیت و فرافکنی فکری است که به بهانه آن(خودشناسی) سعی در فرار و ندیدن خود را داریم).
با حذف بینش(من) نگرانی ها جای خود را به ثبات و آرامشی پایدار می دهند، انسانی که فارغ از اندیشۀ (من) است نگران چیزی به عنوان (من) در خود نیست. آنچه در او درک می شود بودن است، بودنی فارغ ازکوله بار رنج آور (من).

انسان رها شده از(من) نگران حفظ و یا گسترش (من) اش نیست. نه اسیر داشتن است نه نگران از دست دادن. او چون آزاد از قید و بندها است دروناً سرمست و مسرور است. چنین انسانی نه آزار می بیند و نه آزار میرساند، سرخوش و دلخوش به بودن اش است.
به نظرشما با وجود چنین پدیدۀ بدلی ای یعنی(من تقلبی)، چگونه می توان ثبات ذهنی، اعتماد به نفس و یا اتکاء به درون را تجربه کرد؟ چگونه می توان با وجود چنین بی ثباتی ای وارد ارتباط با دیگران و یا زندگی مشترک شد؟ هنگامی که به خود بی اعتماد باشیم هرگزنمی توانیم به دیگری اعتمادکنیم.
ادامه دارد……………………..

نگاشته شده توسط: توجه | 17 ژوئیه, 2011

شرح فراق – بخش اول

همانگونه که جسم انسان از بدو تولد در معرض انواع بیماری ها قرار می گیرد، روان او نیز تحت تاثیر محیط پیرامونش تدریجا آلوده می شود. دراین میان گم شدگی انسان در خویش را باید ام الامراض روان محسوب کرد. عارضه ای که موجب رنج فراق و سرگشتگی ای ابدی او گردیده.
ملالی بی پایان که موجب شده تا ناله های انسان گوش آفریدگارش را کر و چه بسا از خلقت چنین موجود ناآرام و تخریب گری نادم و پشیمان ساخته باشد.

به دلیل گسترۀ وسیع، عادت و همچنین مزمن شدن این عارضه، بشر فاقد درک صحیحی نسبت به آن است!
علل پیدایش این عارضه روانی را می بایست در نوع نگاه انسان به هم نوع اش جست، نگاهی که بر منافع پدیده ای بیگانه با ذات انسان و به عنوان (من) استوار گردیده. میراث شومی که از نیاکان مان به ارث رسیده و انسان ها را درگیر با توهمی به عنوان( من بودن ) نموده است. با وجود این عارضه ارتباط بشر با هستی و درون اش قطع و کنترل ذهن از دستش خارج گردیده.
عارضه ای که موجب شده تا ماهیت روانی انسان دگرگون شود و به جای قرار داشتن در متن زندگی و بسر بردن درکیفیت (بودن) در گوشه ای ازذهن خود گرفتار و دائماً در حسرت شدن، رسیدن و بدست آوردن به سر برد و هرگز آنچه هست را نپذیرد!

عدم پذیرش آنچه هستیم یعنی صرف نظر کردن از توشۀ خدا دادی (فطرت) و نرم افزار هدایت گری که با آن زاده شده ایم. پدیده ای خارج از درک اندیشه که نبودش موجب عدم انطباق روانی انسان با خودش می شود.

-(این گونه مباش ،آن گونه شو!).
بشر درطول تاریخ عادت کرده خود را با این دید نگاه کند که باید چنان باشد و نباید چنین باشد. همین نگرش موجب شده که او به جای بودن با آنچه هست دائماً در پی ایجاد تصویری ایده آل از خود و حفظ آن باشد.
ما هرگز سعی نکرده ایم ببینیم چه هستیم، این تجربه را نداشته ایم که بدون افزودن یا کاستن چیزی صرفاً آن چه هستیم را باشیم.
همین باید چنان بود و نباید چنین بود ریشۀ بی قراری های انسان است. خصومت و اختلاف انسان ها را نیز می بایست در همین نحوۀ چگونه بودن و چگونه نبودن جست.
انسان درگیر مانده با توهم (من) فرصت زندگی را به جای بودن، صرف چگونه بودن می کند.
ترک (این گونه که هستم) یعنی افتادن در دام خواسته ها و ایده ها به جای به سر بردن با خویشتن! عدم پذیرش (آنچه هستیم) یعنی منفک شدن از حقیقت درحال جریان و در کوره راه توهمات فکری افتادن.
انسانی که خود را (من) و پدیده ای انحصارگر تصورکرد، با دست خود اسباب جدائی و خویش را از مجموعه هستی فراهم می کند.
به نظرشما هنگامی که انسان خود را (من) تصور کرد، درحال جستجوی چه چیزی به عنوان (خویشتن) است؟ چرا این (من) دائماً طلب کار و ناآرام است؟

اکنون سؤال مفید این است که انسان آشفته حال که جز تصور ( من) چیزی درخود سراغ ندارد چگونه می خواهد با استفاده از راهکارهای این (من) که خود مسبب ناآرامی ها است به آرامش برسد؟
آنچه انسان درگیرمانده با (من) در جستجوی اش است نه خویشتن است و نه شناخت ، بلکه این جستجو شکلی از فرار است برای عدم مواجهه با خود بدلی اش. این فریبی فکری است که بسیاری ندانسته گرفتارش می شوند و به قصد تقویت و گسترش (من) انجام می پذیرد

انسان مبتلا به توهم (من) موجودی است در خود مفقود شده، او به بهانۀ یافتن خود به دنبال ایده ها و نظریه ها در جادۀ ابهامات تاریخ به راه می افتد، اما هر چه بیشتر می جوید کمتر می یابد و با خود غریبه تر می شود.( این شیطان درون هم پدیدۀ زیرکی است ها!!)
برنامۀ انهدام فردیت و جدا سازی انسان از اصالت اش نسل به نسل در حال پیشروی است.
همه برای جلوگیری از تخریب محیط زیست، نگرانی بابت گسترش سوراخ لایۀ اوزن، کشف ابهامات تاریخی و یا دستیابی به نقاط دور دست در فضا ازخود اشتیاق نشان می دهند، اما کمترکسی است که علاقه ای به درک آنچه در ذهن اش می گذرد داشته باشد.
کسی به صورت جدی آماده نیست تا مسبب آشفتگی های خود را مورد شناسائی و توجه دقیق قرار دهد.
همه ترجیح می دهند درحصار تنهائی روزگارشان را سپری کنند، هرنوع تذکر و هشدار به تاریک اندیشان به منزلۀ تهدیدی است برای شخصیت متصور شده شان.

ما عادت کرده ایم که خود را به واسطۀ وجود حصار(من) معنا دار ببینیم. ما این حصار را پناهگاه امن خود تصور کرده ایم در حالی که گرفتاری روانی بشر ناشی از وجود این حصار است. این حصار همان پردۀ حائل بین ذهن و حقیقت است که موجب جدا افتادگی انسان از خودش و زندگی شده. شناسائی آنسوی پرده امری ناممکن و بی فایده برای بشراست . عمل مفید درک وشناخت نسبت به ماهیت این پرده یا حصاری است که انسان گرداگرد خود به عنوان هویت، من و شخصیت کشیده.
اگرتصور(من) در ذهن مطرح نباشد فکر خالق من نیز وجود نخواهد داشت تا دائماً ما را به یاد دغدغه ها و طلب کاری های این (من) بی ربط به ما بیندازد. با وجود این عارضه، هر یک از ما در زندانی از توهمات خود ساخته اسیر و درگیر با خود مانده ایم.

خروج و پایان اسارت انسان از حصار تنهائی (من) تنها با درک علل شکل گیری آن امکان پذیراست. ما از ترس تهی شدن و پوچی به بهانه های گوناگون از نزدیک شدن و نگاه صادقانه به خود طفره می رویم.
ما اکنون در قعر پوچی به سر می بریم اما تصور مان این است که در اصالت هستیم و فقط نیاز به کمی راهنمائی برای بهتر زندگی کردن داریم. اما وضعیت روان انسان بسیار فاجعه آمیز تر از آن چیزی است که به چشم می آید. در وجود هر یک از ما عاملی بیگانه و در ضدیت با ما مشغول به کار است. بشریت زمانی از این پوچی و آشفتگی رها می گردد که آن عامل از وجودش رخت بربسته باشد.

با وجود چنین غریبه ای غیرممکن است که انسان بتواند در مدار صحیح خویشتن اش قرار گیرد. تنها راه محو حصار درک علل شکل گیری این پدیدۀ غریبه و عبور ازخط قرمز (من) یا همان غریبه در خویش است.
شرایطی که ظهورش تنها با مشاهدۀ آزاد و قرار گرفتن ذهن در کیفیت سکوت امکان پذیر می گردد. استفاده ازهرگونه دستور العمل و یا اجبار به منزلۀ آلوده شدن ذهن به فریب فکری است.
حیرانی با عظمتی که فکر یا شیطان درون با تمام نفوذ اش جرأت عرض اندام در برابر آن شرایط استثنائی را ندارد. یگانگی و پیوند با درون منجر به بروز حالتی شگرف می گردد که انسان را لایق مخلوق بودن آفریدگارش می گرداند.
تنها درکیفیت حیرانی است که انسان قادر می شود تا موجودیت اش را از طریق پدیده ای ناظرکه خود حقیقی است مشاهده و درک کند.(کیفیت حیرانی حالتی است که انسان بدون حضور اندیشه قادر می گردد تا با جوهر پدیده ها مرتبط و آنها را به صورتی که واقعاً هستند مشاهده و درک کند).

نگاشته شده توسط: توجه | 12 ژوئیه, 2011

شرح فراق – بخش اول

لطفا به سایت tavajjoh.ir مراجعه فرمائید

نگاشته شده توسط: توجه | 6 مه, 2011

ترس از آگاهی

tavajjoh.ir
بدون تعارف باید گفت؛ مشتاقان سیر و سلوک و شیفتگان خودشناسی پشت خط قرمز شخصیت متوقف و با خود درگیر مانده اند!
بدین دلیل که برخورد صادقانه و آگاهی جامع نسبت به (خود)، موجب مشاهدۀ دروغ بزرگی به عنوان (خود نمایشگر) می گردد! رازی نهان که اطلاع از آن موجب وحشت و نگرانی شدیدی در ما شده که هرکسی را یارای رویاروئی با این ترس نیست.

درست مانند این می ماند که در جان پناهی که خانۀ امن خود تصور کرده ایم ناگهان با موجود عجیب الخلقه و مهیبی روبرو شویم!
در چنین موقعیت حساسی ما به جای ماندن و سر درآوردن از دلائل وجود این پدیدۀ غریبه در ذهن پا به فرار گذارده و از توقف و مشاهدۀ آن به هر شکل ممکن طفره می رویم .
افسوس که فرصت استثنائی حیات انسان ها بابت گریز و طفره رفتن از این دیو درون تباه می شود.
گریز از این (خود دروغین) موجب تداوم حضور و اعتیاد به آن می شود.
جا خشک کردن این پدیدۀ غریبه در ذهن موجب گردیده تا وجود شوم و نامبارک اش بر همۀ اعمال و احساسات ما سایه افکنده ، ترس ها ، تناقض و تردیدها یمان را موجب گردد.
تنها راه رهائی از شر این بیگانۀ ظاهر آشنا، آگاهی از مکانیزم شکل گیری آن است.

اگر این امکان وجود داشت که صادقانه، استوار و بدون ترس در مقابل این دروغ بزرگ یعنی (خود دروغین) مان بایستیم و به مشاهدۀ آن بپردازیم، فرصتی استثنائی فراهم بود تا شاهد مرگ عامل شیطنت های درونی خود باشیم. اما لازمۀ وقوع این معجزه در گرو مرگ (شخصیت)است . این یعنی عبور از خط قرمز (من) و مردن بر پدیده ای که تا بحال( خود واقعی) تصورش کرده بودیم.
در نبود تصور (من بودن)، فطرت متجلی شده و جایگاه اشغال شده اش را باز می ستاند. زیبائی و اعجاز این اتفاق مبارک در درک این نکته نهفته است که از ابتدا چیزی به عنوان (خود) در کار نبوده تا ما به وسیلۀ خودشناسی بخواهیم آن را بشناسیم.

(همۀ این جریانات بازی و حیله ای فکری ای بوده برای فرار و عدم مشاهدۀ آنچه (هم اکنون) هستیم .
(خودشناسی حقیقی یعنی (نگاه و توجه)( بی نظر) به احساسات، تمایلات و اعمال خود، نسبت به آنچه در اطراف مان درحال جریان است).
(خودشناسی نیز می تواند مانند بسیاری دیگر از وسایل فرار، حیله و دامی باشد که توسط عامل آشوب (فکر) برای دور نگه داشتن ما از دروغ درحال جریانِی به عنوان (من ) جلوی پای ما گذاشته شده باشد).

در این شرایط وخیم ترین وضعیت برای آن عده ای است که از خودشناسی، هویت، سیستم و سرقفلی عرفانی برای خود دست و پا کرده اند!
شرایط این افراد برای رهائی از شر شیطان درون بسیار مشکل تر است ، چرا که با وجود اطلاع از دروغ بزرگی به عنوان خود نمایشگر( عمدأ )به تنها شانس و تکیه گاه اصلی روان شان یعنی (صداقت باطنی) پشت کرده اند .
این خیانت و دهن کجی عمدی به خویشتن، که آخرین نقطه و مرز بین خیر و شر محسوب می شود به انگیزه حفظ (من) و دست و پا زدن برای هویت آن درجامعه صورت می گیرد.

تصور (من) داشتن ازخود حاصل برنامه ریزی و بلای جان سوزی است که از کودکی ما را بدان گرفتار کرده اند!
تا زمانی که به وسیلۀ آگاهی بر این توهم یعنی تصور (من) داشتن از خود نمیریم، آگاهی دشمن شماره یک این (من دروغین) بوده و گریز از حقیقت اولین اولویت برای انسان نا آگاه است .
خودشناسی یا سیرو سلوک مانند بسیاری از مدهای اجتماعی تبدیل به گریزگاهی شده برای (خود تخدیری) و رونق بخشیدن به هویت نمایشی در اجتماع.

چنین ژست هائی ازجنس همان نمایش های رایجی است که افراد به وسیله آن افاضات نداشته یا عاریتی را بر جامۀ چرکین شخصیت پوشانیده ، در مقابل هم به رخ می کشند.

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.